Wednesday, July 8, 2009

ترس که برم میدارد ، دیگر خواب ندارم ، خودم را میکوبم به در و دیوار ، یاد پیاده روی بعد از ظهرش میافتم ، یا کتابفروشی ای که نمره ی کتابهایش هزار و دوهزار که هیچ ، شاید به میلیون میرسید ، بعد باز میترسم ، صدای گرفته ی دختری را میشنوم ، چشمهایش بسته است ، دست می اندازم دورش ، از آن طرف تا زیر بغل و میکشم ، به آتش که میرسیم میافتم ، بعد دیگر از خواب بیدار شده ام ، دنبالش که میگردم نیست ، بعد نمیفهمم ، هیچ نمیفهمم ، شاید نفهم شده ام .

Monday, July 6, 2009

از نشانه های به گ.ارفت.گی آن که نیم ساعت با خودت فکر میکنی جیم موریسن کی بود ، هی هم با خودت کلنجار میری ، بعد که دیگه از فرط استیصال بلند میشی بری رو ویکی ببینی یادت میاد و بعد بیشتر عصبی میشی که «یعنی چی جیم موریسون کیه احمق جان ! این چیزیه که فراموش کنی آخه؟»

پی نوشت آن که برک آن ترو تو ذ آذر ساید

Friday, July 3, 2009


خیابان حافظ ، شب ، بعد از تئاتر
پی نوشت : فلیکر

Tuesday, June 30, 2009

مرزي بين درد ؛ خود درد ، و بدنم باقي نمانده . همه اش تير ميكشد . خستگي را با تمام وجود احساس ميكنم . شده ام مثل كلاسهاي سر ظهر ساختمان گسسته ي سال دوم دانشگاه . استاد كه برميگشت سمت تخته ، چشمهايم را ميبستم . تو بگو لحظه اي . مثلن استراحت ميكردم . حالا هم همان شده . اما ديگر اندازه ي چرخ زدن استاد به سمت تخته و بعد دوباره سمت ما هم حتي نيست . خيلي كه طولاني باشد ، بين فشار دادن دو كليد كيبورد . يا زمان كامپايل شدن فرم آخر نرم افزار .

خيره شده ام به چشمهايش . ميپرسد ؛ هيچ شده تنهايي سفر كني ؟ دلم ميخواهد بگويم كه نه . يا مثلن ، تنها چرا ، بيا با هم برويم . ناخودآگاه ميگويم ؛ خسته ام . سر را تكيه ميدهم به لبه ي پنجره و سيگار دود ميشود بي پك زدن . دست ميكشد به صورتم . به سينه ام . لبخند ميزند . من هم . ميگويم ديده اي اينها را كه ميگويند فلان و منتظر جوابند و آن يكي ميگويد خسته ام ؟ ميخنديم .

ساعت صفر است . هنوز كار مانده . خواب امان نميدهد . كاش هميشه كسي ، باشد كه بپرسد تنها سفر ميروم يا نه ؟

Friday, June 26, 2009

یا که برداری و بروی . کلن . هر جا . فقط بروی . بترسی از تحقیر . یا از ترس . یا از دوری و سکته ی مادر و صدای لرزان پدر که بپرسد پزشکی قانونی را گشته اید ؟ «هر جا» که میگویم ، یعنی هر جا ها ! تو بگو بیابان ، یا بگو ... هر جا ! بفهم دیگر ، هر جا !

Sunday, June 21, 2009

خوب که بشوییشان پاک میشوند . سه بار . سه بار بدون وقفه . یعنی اینطور که لیزیشان که رفت ، باز صابون را برداری . فقط باید قول بدهی که دیگر فکرش را نکنی . گریه هم . شکوه هم حتی . هر چه ، همه را بریز دور . مردم را ببین ! میروند ، میایند ، میکنند ، مینوشند ، تو اما همینجا ایستاده ای وُ خیره مانده ای به پشت دستهایت . منتظری چیزی بگویند ؟ یا شاید اشکی بریزند ؟ آنها هم خوب میدانند که کار خودشان بوده . سبویی که شکست و آبی که ریخت ، به تلنگر ناشیانه و بیشرمانه ی خود آنها بود . حال بایست و نگاه کن . آنقدر نگاهشان کن تا دیگر سیگار هم نتوانی به دست بگیری . من که میدانم ! سیگار که نباشد ، اشکهایت باز میغلتند روی گونه ها و تمام

Thursday, June 18, 2009

من همینجا ایستاده ام . سیگار به دست . مردم را نگاه نمیکنم . نیم ساعتی هست که چشمم مانده به پیرمردی که پشت پنجره ی ساختمان روبرویی ایستاده . حرکت نمیکند . میترسم بگویم و نباشد اما پلک هم انگار که نمیزند . همینطور خیره مانده . زیادند آخر . پنجره را باز میکنم . برایش دست تکان میدهم . لبخند میزند انگار . اما بعد میرود . میمانم که چه لبخندی و چه رفتنی ؟ باز می آید . روزنامه ای را به دقت پشت پنجره میچسباند . دست تکان میدهد و میرود . پایین را نگاه میکنم ، مردم سوت میکشند .